به خجستگی ۱۰ مهرماه و جشن مهرگان
ديرينگي ايزد ميترا، پيشينه جشن مهرگان
پير و جوان، مرد و زن، كودك و نوجوان به جشني آمدهاند كه يادآور ديرينگي نياكان ايران است. در اين جشن باشكوه همهمهاي برپاست. اين رويداد بزرگ در تاريخ دين و فرهنگ باستاني ايران چه زيبا در قاب تصوير نشسته و جاودانه به يادها سپرده شده است.
به ياد ميآورم كودكيام را كه از جشن مهرگان تنها سفره مهرگاني به خاطرم مانده و اصرار مادرم براي خواندن نيايشهاي مهريشت و من بي توجه به پافشاري مادر به سفره زيبا و رنگارنگ مهرگاني مينگريستم به شيريني، نقل، ميوههاي خشك، كاسهاي پر از آب، گلاب، سكه، آينه، افروزه و بوي خوش اسفند و عود و كندر مرا در افكار كودكانه خود غرق ميكرد.
امروز هم اين سفره مهرگان برايم جذاب و زيباست اما در پس اين سفره مهرگاني، استوره مهر و ميترا شكوه گذشته را برايم دو چندان كرده است. ميدانم كه اگر کسي پيمان شکند و مهر را بيازارد؛ به گناه بزرگي آلوده ميشود و مهر به کسي که پيمان نشکند اسبهاي تند رو ميبخشد و اهورا مزدا راه راست را به او نشان ميدهد.
ميدانم كه مهر به کشورهاي ايران خان و مان با آرامش و آسايش ميبخشد. مهر پيروزي را از آن کسي ميداند که با منش نيک و دل پاک به او نماز برد. مهر نخستين ايزد تواناي مينويي است که پيش از برآمدن خورشيد تيز اسب بر كوه البرز بر آيد و با آرايههاي زرين خويش، از فراز کوه زيبا سراسر خان و مانهاي ايرانيان را بنگرد.
ديگر مادر با پافشاري به من نميگويد كه مهر تواناست و مردمان را بينياز ميكند و زور از بازوان دروغگويان و از چشمهاي آنان بينايي و از گوشهاي آنان شنوايي را ميربايد.
امروز من به مادر ميگويم و او خيره به من مينگرد، به او ميگويم كه مهر از ايزدان بزرگي است و ميتراي ايراني، خداوندگار مهر و دوستي، عهد و پيمان، پايداري و وفاداري، نيک پنداري، نيک کرداري و نيک گفتاري است. نگاهبان همه آفريدههاي نيک جهان و راهنماي همه گمراهان است، پيمان شکنان را به کيفر رسانيده و راست گويان و درست کرداران را به بهشت ميرساند.
مادر با چشماني اشك بار به من مينگرد، ميبيند كيش باستانيام را خوب آموختهام و سروده كهن مهر را با دستاني برافراشته به سوي نور برايش ميخوانم:
خورشيد درخشان كه گرما ميدهد
و با همان گرما سايه را به ما ميبخشد تا پناهمان دهد
خورشيدي كه خوشهها و سبزيها را براي جشن ميرساند،
سپس غروب ميكند تا ما بتوانيم آرام گيريم
خورشيدي كه ديدگان را به روي جنونهاي فاني ما ميبندد
و فرداي آن روز، با حرارت و بزرگواري خود در اين جاست
چشم به راه شكرگزاري ما نيست و از ما اطاعت نميخواهد
خورشيد ما طلوع ميكند و درخشان است
و چون غروب ميكند باز هم درخشان است




