تبليغاتX
فرشگرد

فرشگرد

بازسازي و كمال جهان در زمان واپسين

 

 

 

شب چله، زاد شب خورشيد است

 شب چله زاد شب خورشيد است، بنا بر باور پيشينيان، در پايان اين دراز شب، که اهريمني و گجسته‌اش مي‌دانستند و مي‌دانند، تاريکي شکست مي‌خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي‌شود و روزها رو به بلندي مي‌نهد. زايش خورشيد و آغاز دي را، آيين‌ها و فرهنگ‌هاي بسياري از سرزمين‌هاي کهن آغاز سال قرار دادند، به شگون روزي که خورشيد از چنگ شب‌هاي اهريمني  رهايي مي‌يافت و روزي سپند براي مهرپرستان بود.

 انگيزه‌هاي پايدار ماندن اين جشن را مي‌توان بدين گونه شمرد، شب زايش خورشيد(مهر) است از باورهاي ديني کهن. بلندترين شب سال، يعني طولاني‌ترين تاريکي است، نشانه اهريمني شبي شوم و ناخوشايند که از فردا به کوتاهي مي‌گرايد. پايان برداشت فرآورده‌هاي کشاورزي و آغاز آسايش و آرامش در جامعه کشاورزي است. همه گروه‌هايي که از دسترنج و تلاش کشاورزان بهره‌مندند، در جشن نخستين روز دي ماه و برداشت اين دسترنج‌ها، در شگون و شادي کشاورزان شرکت مي‌کنند.

 در زمان بيروني (440-362 ه. ق)به دي ماه، خورماه (= خورشيد ماه) نيز مي‌گفتند، که با نخستين روز خرمش (خرم روز=اورمزد روز)، پس از فروردين پر آيين‌ترين ماه ايراني بوده است، چرا که نخستين روز دي‌ماه (خرم روز) بلندترين شب سال را پشت سر دارد. پيوند اين ماه با خورشيد بر پايه‌اي درست استوار است. درين ماه، خورشيد از نو زاده مي‌شود. شايد ايرانيان از روزي که با گردش خورشيد آشنا شده‌اند، خرم روز دي ماه را يکي از روزهاي خورشيد ناميده‌اند.

 از اين روز است که خورشيد دوباره رو به بالندگي مي‌گذارد و زندگي روستاييان، که پيوندي تنگاتنگ با طبيعت دارد، از نو، نو مي‌شود. ايرانيان هنوز هم آيين‌هاي شب چله ( يلدا) را برگزار مي‌کنند. چنين به ديد مي‌آيد، که اين آيين اگر هم  ريشه‌هاي ديني ( دين طبيعي) دارد تنها از سوي کشاورزان و دهگانان بدون نمايش ديني برگزار شده و توانسته است هم چنان پويايي خودرا نگه دارد و چون تا دهه‌هاي نزديک به ما توده‌هاي کشور بيشتر کشاورز و روستايي بوده‌اند، اين جشن کم کم توانسته است از راه روستاييان آمده به شهرها و شهرنشين شده (از اين روي که جشن يادآور روزگار گذشته ايرانيان است) به ميان مردم رخنه کند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

 

قاصدك‌هاي گمشده

پاسي از شب گذشته است، ماه را در پيش روي دارم، تو به ماه كه از دور برايت دست تكان مي‌دهد مي‌نگري و من دل‌نگران تمام قاصدك‌هايي هستم كه هر روز برايت به آبي آسمان فوت مي‌كردم، نكند گم شده باشند! و يا در مشت باد پرپر شده باشند! كسي چه مي‌داند؟

راستي! شاخه گل ياسي كه آن شب به دستم دادي و من پشت پنجره اتاقم كاشتم، ديشب قد كشيد آن قدر كه به آفتاب رسيد. شايد شبي از همين شاخه‌هاي ياس بالا بيايي و اتاقم پر از بوي ياس شود. كسي چه مي‌داند؟

 شايد اين بار كه تو را ديدم دستت را بگيرم و تا آخر دنيا با هم بدويم! پس كفشهايم را از ياد خواهم برد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

 

به خجستگی ۱۰ مهرماه و جشن مهرگان

ديرينگي ايزد ميترا، پيشينه جشن مهرگان

 پير و جوان، مرد و زن، كودك و نوجوان به جشني آمده‌اند كه يادآور ديرينگي نياكان ايران است. در اين جشن باشكوه همهمه‌اي برپاست. اين رويداد بزرگ در تاريخ دين و فرهنگ باستاني ايران چه زيبا در قاب تصوير نشسته و جاودانه به ياد‌ها سپرده شده است.

 به ياد مي‌آورم كودكي‌ام را كه از جشن مهرگان تنها سفره مهرگاني به خاطرم مانده و اصرار مادرم براي خواندن نيايش‌هاي مهريشت و من بي توجه به پافشاري مادر به سفره زيبا و رنگارنگ مهرگاني مي‌نگريستم به شيريني، نقل، ميوه‌هاي خشك، كاسه‌اي پر از آب، گلاب، سكه، آينه، افروزه و بوي خوش اسفند و عود و كندر مرا در افكار كودكانه خود غرق مي‌كرد.

 امروز هم اين سفره مهرگان برايم جذاب و زيباست اما در پس اين سفره مهرگاني، استوره مهر و ميترا شكوه گذشته را برايم دو چندان كرده است. مي‌دانم كه اگر کسي پيمان شکند و مهر را بيازارد؛ به گناه بزرگي آلوده مي‌شود و مهر به کسي که پيمان نشکند اسب‌هاي تند رو مي‌بخشد و اهورا مزدا راه راست را به او نشان مي‌دهد.

 مي‌دانم كه مهر به کشورهاي ايران خان و مان با آرامش و آسايش مي‌بخشد. مهر پيروزي را از آن کسي مي‌داند که با منش نيک و دل پاک به او نماز برد. مهر نخستين ايزد تواناي مينويي است که پيش از برآمدن خورشيد تيز اسب بر كوه البرز بر آيد و با آرايه‌هاي زرين خويش، از فراز کوه زيبا سراسر خان و مان‌هاي ايرانيان را بنگرد.

 ديگر مادر با پافشاري به من نمي‌گويد كه مهر تواناست و مردمان را بي‌نياز مي‌كند و زور از بازوان دروغگويان و از چشم‌هاي آنان بينايي و از گوش‌هاي آنان شنوايي را مي‌ربايد.

 امروز من به مادر مي‌گويم و او خيره به من مي‌نگرد، به او مي‌گويم كه مهر از ايزدان بزرگي است و ميتراي ايراني، خداوندگار مهر و دوستي، عهد و پيمان، پايداري و وفاداري، نيک پنداري، نيک کرداري و نيک گفتاري است. نگاهبان همه آفريده‌هاي نيک جهان و راهنماي همه گمراهان است، پيمان شکنان را به کيفر رسانيده و راست گويان و درست کرداران را به  بهشت مي‌رساند.

 مادر با چشماني اشك بار به من مي‌نگرد، مي‌بيند كيش باستاني‌ام را خوب آموخته‌ام و سروده كهن مهر را با دستاني برافراشته به سوي نور برايش مي‌خوانم:

خورشيد درخشان كه گرما مي‌دهد

و با همان گرما سايه را به ما مي‌بخشد تا پناهمان دهد

خورشيدي كه خوشه‌ها و سبزي‌ها را براي جشن مي‌رساند،

سپس غروب مي‌كند تا ما بتوانيم آرام گيريم

خورشيدي كه ديدگان را به روي جنون‌هاي فاني ما مي‌بندد

و فرداي آن روز، با حرارت و بزرگواري خود در اين جاست

چشم به راه شكرگزاري ما نيست و از ما اطاعت نمي‌خواهد

خورشيد ما طلوع مي‌كند و درخشان است

و چون غروب مي‌كند باز هم درخشان است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

عصر ما!

 يزدگرد هنوز ماليات مي‌گيرد

و مردم در صف‌هاي شلوغ نان

نوبت خود را خميازه مي‌كشند

دلم به حال فردوسي مي‌سوزد

چرا كه در روزگار ما

رستم هم معتاد مي‌شود

سياوش كنار دستشويي خودكشي مي‌كند

و فريدون پسرش را براي ارث و ميراث فنا مي‌كند

كيومرث دزدي مي‌كند

جمشيد همیشه بیمار است

و مازيار ديگر نگهبان ايرانویج و اردیسور آناهیتا نيست

منيژه سر بيژن كلاه مي‌گذارد و خسرو سر شيرين

و سودابه‌هاي پست

رُژ مي‌زنند و رژه مي‌روند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

امرداد

 امرداد بود رسيديم ما به هم

يک صندلي تراکم اندوه و شعر و غم

امرداد بود خيابان بدون تو

در آبي نگاه کسي مي‌زند قدم

باران بهانه شد که رساند مرا به تو

از کوچه‌هاي مه شده ايزد ورهرم *

اين پنجره بدون تو يک قاب کهنه است

باران و باد گم شده در انحناي هم

باور نمي‌کنم که خداحافظي کني

امرداد مي‌رود اکنون جهنمم

 

* ورهرام ایزد: بر اساس وزن شعر به ایزد ورهرم تبدیل شده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

به خجستگي10 تيرماه و جشن تيرگان

 تشتر، ستاره‌ي اسطوره‌اي و باران‌زاي آريايي 

 زادگانِ (ملت، قوم) كهن، اسطوره‌هايي درباره ايزدان باران‌زا دارند. آسياي غربي و ميان‌رودان به شوند (دليل) كهنگي فرهنگ خود بستري براي پرورش باورهاي فرازميني بودند. از اين روي است كه اسطوره‌هاي ايزدان باران‌زا با اندكي دگرگوني در فرهنگ‌هاي زبان‌هاي زادگان كهن آسياي غربي براي ما بر جاي مانده است. نژاد‌گان آريايي ايزدباران‌زا اگر چه رنگ و رويي آسياي غربي و ميان‌رودان دارد اما ايزدي برجسته‌تر از نظر فرهنگي و باورمندي پيشرفته ديني آسيايي را نشان مي‌دهد.

 تشتر، ايزد و ستاره‌ي باران‌زاي آرياييان است، ستاره‌اي كه در اوستا فرانام «زايومند» دارد كه نشانگر اهميت اين ستاره براي نژادگان آريايي است. مردمان آرين تشتر را ستاره آريايي مي‌خوانند. در باوررمندي آريايي تشتر زهدان زنان پارسا را براي زايش فرزندان نيك و تخم‌هاي مردان آريايي هموار مي‌گرداند.

 تشتر در نبرد ميان خشكسالي و باران همستار (هم‌نبرد) ديو خشكسالي «اپوش» است كه به سه نبرد مي‌پردازند. در نبرد نخست اپوش تشتر را شكست مي‌دهد و هزار «هاسر» (ميزان اندازه‌گيري به زبان پهلوي) به عقب مي‌راند. تشتر به نيايش درگاه اهورامزدا مي‌پردازد كه مردمان وي را چنانچه درخور ستايش است ستايش نمي‌كنند. اهورامزدا خود به نيايش تشتر مي‌پردازد اين بار تشتر اپوش را هزار هاسر از درياي «فراخكرت» (درياي بزرگ) دور مي‌سازد. در نبرد سوم ايزد باران‌زا پيروزي نهايي بر ديو خشكسالي مي‌يابد. ايزدبانو «اردويسورآناهيتا» و ايزد «اپم نپات» از همياران ايزدباران‌زاست. همچنين از همازوران ديو خشكسالي ديو بدسالي(قحطي) است.

 در نبردهاي سه‌گانه ايزدتشتر به صورت گاو ورزاي نيرومند و بلندگام و ديو خشكسالي به صورت گاو سياه و كوتاه اندام كل است. ايزدباران‌زا به صورت اسبي سفيد بلند پيشاني با دم‌هاي بلند و ديو خشكسالي به صورت اسب سياه دم بريده و كوتاه اندام جلوه‌گري مي‌كند.

 در بند 44 تيشتريشت اوستا آمده ‏است: «ما ستاره‏ي تشتر درخشان و باشکوه را نماز مي‏کنيم که اهورامزدا او را سرور و نگاهبان همه‏ي ستارگان برگزيده چنان‏که زرتشت را براي مردمان».

 براي مردمان ايران كه در سرزمين خشك زندگي مي‌كنند ايزد باران‌زا از اهميت بسياري برخوردار است زيرا ايزد باران‌ براي آن‌ها فراواني داده و سالي نيك مي‌آورد از اين روي است كه ايرانيان ايزدباران را گرامي‌ مي‌دارند و ستاره تشتر را اسطوره ستاره آرياييان مي‌خوانند.   

 کوتاه نوشتي از تشتريشت که نبرد ايزد باران با ديو خشکسالي است: «هنگامي که پئيريکا به شکل سنگ‏هاي آسماني راه را بر باران مي‏بندد تشتر به چهره‏ي اسبي نيرومند در آسمان به سوي درياي فراخکرت مي‏تازد و آب را بر مي‏انگيزد و اين آب را سته وَئسِهَ به هفت کشور مي‏رساند تا همه‏ي زمين اهورا آفريده و مردمان از آن بهره‏مند شوند و داده نيک اهورا در اين سرزمين‏هاي آريايي افزايش يابد.

تشتر به درگاه اهورامزدا روي مي‏آورد که هرگاه مردمان نماز من را گذارند من برايشان زندگي همراه با خوشي و داده‏ي اهورايي ارمغان مي‏آورم و آب‏ها را در هنگام ويژه‏اش از ابرها آزاد ساخته، ببارانم. تشتر و ستارگان پيرامون آن TishTaryaeini و ستويس و هفتورنگ و وننت را مي‏ستاييم.

 تشتر در ده شب نخست به چهره‏ي جواني زيبا و بلند بالا و روشن چشم و پانزده ساله در آسمان پديدار شده و پروازکنان آواز درمي‏دهد که چه کسي کنون با آيين او را نماز بگذارد و بستايد تا من به وي بخشندگي و خوشي و پسران برازنده بخشم.

در ده شب دوم تشتر به چهره و ترکيب گاوي با شاخ‏هاي زرين در آسمان درخشان به پرواز درآيد و چه کسي مرا مي‏ستايد تا من به وي گله‏اي از گاوان و خرد و انديشه ارمغان‌ دهم. در ده شب سوم به پيکره‏ي اسبي سپيد و خوش‌پيکر با زين و لگام زرينه در آسمان به پرواز درآيد که چه کسي مرا مي‏ستايد تا اسبان نيرومند و خوش‌پيکر و آسايش به وي بخشم آن‏گاه با همان پيکر اسب سپيد به درياي فراخکرت فرود آيد و از ديگر سوي ديو اپه اوشه apausha به پيکره‏ي يک اسب بي‏مو، گر، بد پيکره و سياه بي‏دم از تيرگي نمايان مي‏شود و درهم مي‏آميزند به مدت سه شبانه ‏روز و اپوش تشتر را شکست دهد و او را يک هاسر از درياي فراخکرت راند.

 تشتر بانگ غمگين برآورد که اکنون آب‏هاي مردمان مزديسنا در کاستي است، چرا ايزدان  را آن گونه که شايسته است نيايش نمي‏کنند تا نيرويي فزون به دست آريم همانند ده اسب، ده شتر، ده گاو، ده کوه و ده رودي که در آن کشتي روند پس اهورامزدا نواي تشتر را شنيد و گفت: «من خود مي‏ستايم اين ايزد با شکوه را و چنان نيروهايي که خواست به او خواهم داد پس تشتر چونان اسبي سپيد و خوش‌پيکر به درياي فراخکرت فرود آمده و با اپوش در تاريکي سخت نبرد مي‏کند و او را هزار هاسر به دور از فراخکرت مي‏راند. پس تشتر بانگ برمي‏آورد که شادمانم اي اهوره‏مزدا؛ اينک فرود خواهد باريد آب‏هاي زندگي‏بخش، رودها پرآب خواهند شد و کشتزارها سيراب آنگاه تشتر به پيکره‏ اسب سپيدي بر فراز درياي فراخکرت آن را به موج‏هاي پرخروش برآورده، سينه‏ي آب بالا آيد بر هفت کشور مزدا آفريده باريدن گيرد. ايزد باد تند و زنده و خورنه و ايزد اپم‏نپات اين آب را به اندازه‏هاي درست در هفت کشور پخش مي‏کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

دوستم داشته باش

بادها دل‌تنگند

دست‌ها بيهوده

چشم‌ها بي‌رنگند

 

دوستم داشته باش

شهرها مي‌لرزند

برگ‌ها مي‌سوزند

يادها مي‌گندند

 

باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ

عشق‌بازي با ساز

 

دوستم داشته باش

سيب‌ها خشكيده

ياس‌ها پوسيده

شير هم ترسيده

 

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم‌ها

آه چه كوتاهند

 

دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران

گرم‌تر از لبخند

داغ چون تابستان

 

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد

ناب‌تر، روشن‌تر

بارور خواهم شد

 

دوستم داشته باش

برگ را باور كن

آفتابي‌تر شو

باغ را از بر كن

 

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم‌ها

آه چه كوتاهند

 

خواب ديدم در خواب

آب آبي‌تر بود

روز پر سوز نبود

زخم شرم‌آور بود

 

خواب ديدم در تو

رود از تب مي‌سوخت

نور گيسو مي‌بافت

باغ چه گل مي‌دوخت

 

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم‌ها

آه چه كوتاهند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

وقت‌هايي كه...

 وقت‌هايي كه از خودم فاصله مي‌گيرم

با قلبم غريبه مي‌شوم

و احساسم را دست كم مي‌گيرم

وقت‌هايي كه شتاب لحظه‌ها وادارم مي‌كند حتي دقيقه‌اي نايستم

و فقط فكر رسيدن باشم

جايي كه هميشه دور است

و هميشه بايد دويد

و هميشه بايد نرسيد

وقت‌هايي كه بي‌اعتنا از كنار التماس‌هاي پسري كه به خاطر خريدن يك بسته آدامس تا آخر خيابان دنبالم مي‌دود مي‌گذرم

و به جاي جواب دادن به سوال پيرزني كه نشاني رنگ و رو رفته‌اي را جلوي چشمانم گرفته است مي‌دوم تا به اتوبوسي كه در حال حركت است برسم

وقت‌هايي كه باران سر به سرم نمي‌گذارد

نسيم قلقلكم نمي‌دهد

و پرنده‌اي خيالم را نمي‌برد

وقت‌هايي كه سنگم به آساني ترك بر نمي‌دارم

و به سختي نمي‌شكنم

لازم است كمي بايستم حتي اگر جا بمانم

بعضي وقت‌ها لازم است به جاي شتاب رسيدن كفش‌هايم را درآورم

و پاهاي برهنه‌ام را روي داغي زمين بگذارم

تا داغي زمين نشانم دهد چقدر نرم و نازكم هنوز

بعضي وقت‌ها لازم است بشكنم

بعضي وقت‌ها لازم است ترك بردارم

بعضي وقت‌ها لازم است سر خود داد بكشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

 هديه سال نو

سومين بار است كه در اين دو ساعت كفش‌هايم را واكس مي‌زنم اگر از خودم بپرسيد مي‌گويم هيچ هم هيجان زده نيستم ولي مادرم عقيده دارد كه بچه به اين نديد بديدي نوبر است.
مادر هم مادر سيامك اصلا كاري به كارش ندارد هر قدر هم پول بخواهد به او مي‌دهد ولي ما با اين مادر به جايي نمي‌رسيم. با خواهش و منت هزار تومان بهم داد.
- آخر اين هم ساعت است؟ راه برو ديگر.
الان درست پنج ساعت به تحويل سال نو باقي مانده است و من بايد براي بهترين دوستم هديه نوروزي بخرم ولي اين ماشين‌ها پشت چراغ قرمز هي بوق مي‌زنند و با اين ترافيك نمي‌توانم به موقع به كارهايم برسم.
- اوه اوه چه مغازه شلوغي! پر از بچه مدرسه‌اي است.
چشمم يك بسته شش‌تايي هواپيما را گرفته. بالاخره صورت فروشنده از پشت اين همه كله تراشيده پيدا مي‌شود.
- چي مي‌خواهي آقا كوچولو؟
- تو دلم مي‌گويم كوچولو جد وآبادته! دارم مي‌رم كلاس پنجم.
- اون هواپيماها را مي‌خواستم هر شش تا را.
- هزار و دويست تومان.
- هزار تومان نمي‌شود ؟
- چرا نمي‌شود؟! مي‌دهيم بفرماييد اين هم شش تا هواپيما!
دارم پر در مي‌آورم. نه، يك بار سه چهار ساعت پيش پر در آوردم حالا دارم بال مي‌زنم. هواپيماها را توي پلاستيك مي‌گذارم و شروع مي‌كنم به دويدن.
هنوز چهار ساعت وقت دارم. پيچيدن كاغذ كادو دور هديه سال نو و پوشيدن لباس و شانه مو يك ساعت، يك ساعت هم، راه تا خانه سيامك.
يادم باشد كفش‌هايم را هم واكس بزنم.
رسيده‌ام جلو ميوه فروشي آن آقاي شكم گنده، پيرزني، كمر خميده‌اش را براي جمع كردن پرتقال‌ها خم‌تر كرده ، ولي با آن دست‌هاي لرزان كه نمي‌شود پرتقال برداشت. دستم را مي‌گيرد:
بيا پرتقال‌ها را برام جمع كن. پيرشي الهي، جمعشون كن.
هديه را دم در ميوه فروشي روي زمين مي‌گذارم و مشغول ريختن پرتقال توي كيسه پيرزن مي‌شوم . اگر مادرم اينجا بود مي‌گفت:
پرتقال به اين ريزي نوبر است!
ميوه‌ها را به پيرزن مي‌دهم و پلاستيك هديه را از جلوي ميوه فروشي چنگ مي‌زنم و دِ بدو...
نيم ساعت از برنامه پيش‌بيني شده عقبم.
بايد قيد واكس را بزنم. پله‌ها را دو تا يكي بالا مي‌روم. كفش‌هاي نوام هنوز آن گوشه برق مي‌زنند.
مادرم پرسيد:
- چي خريدي؟
- هواپيما
- هواپيما؟!
- آره، شش تا.
- حالا بده ببينم. پلاستيك را به مادر مي‌دهم و چند ثانيه بعد در دستشويي را مي‌بندم.
مادر جلويم ايستاده، اما يك جورهاي ديگر پلاستيك را جلوي صورتم مي‌گيرد.
-اين چيه؟
-خب، هواپ...
- اِ، اينا چيه؟!
نيم كيلو سيب سرخ، داشتند مسخره‌ام مي‌كردند.
اي دل غافل...
جلوي ميوه فروشي، پرتقال، پيرزن، پلاستيك اشتباهي...
هديه نوروز بي هديه نوروز
به اتاقم مي‌روم و لباس‌هايم را داخل كمد مي‌گذارم. شروع مي‌كنم به بد و بيراه گفتن:
هي مي‌گويند به سالمندان كمك كنيد، به پيرزن‌ها و پيرمردها، اين هم نتيجه‌اش.
حالا يك روز پرتقال نمي‌خوردي نمي‌شد.
اِ اِ اِ هزار تومان پريد!
همش هشتصد تومان پرتقال بودها.
اصلا آنجا جاي گذاشتن پلاستيك ميوه است؟
مادر در اتاق را باز مي‌كند.
پاشو لباس بپوش. بابا مي‌خواهد ماهي قرمز و شيريني بخرد سر راه هم مي‌تواني كادوي دوستت را بخري.
حالا يك بار ديگر مي‌توانم پر در بياورم. چون پيش پدر تا دو هزار تومان هم اعتبار دارم.
سرم را از پنجره زيبا و خوشگل بابا در مي‌آورم. باد، عرق شقيقه‌هايم را خشك مي‌كند.
همان پيرزن را مي‌بينم هنوز به سر خيابان هم نرسيده، كيف كهنه‌اش را به سختي حمل مي‌كند، در دست ديگرش شش هواپيما به من چشمك مي‌زند!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  | 

 «جشن سده» ديروزي براي امروز ايران

 پسين روز دهم از ماه بهمن سرما كم‌كم بر نيروي گرماي روز چيره مي‌شود. در باغي به همراه دوستان ايستاده‌ايم. سروهاي سبز يادآور اين است كه بايد اين را به ياد داشت كه در سرما هم مي‌توان گفت: «سرت سبز و دلت خوش باد».

 همه شاد هستند. به جشني آمده‌اند كه يادآور دوران كهن، نيك‌انديشي و دورانديشي نياكان است. جشني كه شايد كهن‌ترين جشن بنياد شده اين مردمان و نژاد به‌شمار مي‌آيد. آري سخن از جشن سده است. جشن پيدايش سپنته‌ترين آخشيج در ميان نژادگان آريايي، جشن پيدايش آتش.

 در ميان باغ ميدانگاهي ساخته‌اند. هيزم‌هاي انبوه مانند كوه‌ها پابرجا هستند. نواي سرودي به گوشم آرامش مي‌دهد، زن و مرد، پير و جوان دست در دست هم آواز سر مي‌دهند:«اي ايران اي مرز پرگهر...» با خودم مي‌انديشم؛ سرزمين پرگهر. چه خوشبختيم كه در بهترين سرزميني كه اهورامزدا آفريد، زندگي مي‌كنيم. در انديشه‌هايم فرو رفته‌ام كه ناگهان با صداي دست زدن ديگران به خود مي‌آيم.

 مردي سپيدپوش كانوني در دست با آتش روشن پيش مي‌آيد. شش سپيدپوش ديگر دست در دست هم؛ همازور، نيايش‌كنان پيش مي‌آيند، آتش نيايش‌خوان. برخي از ديگران را مي‌بينم كه زير لب باژ گرفته‌ و زمزمه مي‌كنند. يزدان را سپاس مي‌دارند براي اين روز فرخنده.

 موبد، موبد، چه واژه شگرفي. يادآور پاكي‌ها و پاك ديني نياكان. نگاهبان آيين و كيش كهن، با جامه‌هاي سپيد كه نمادي از فروزه‌هاي اهورمزداست. وهومنه، وهومنه‌اي كه همه انديشه‌اش نيك است. موبدان، همازور، نيايش‌كنان هفت‌بار گرد آتش مي‌گردند و نماد شماره هفت در انديشه‌هايم مي‌چرخد. هفت فروزه، هفت كشور مزدا آفريده، هفت دريا، هفت آسمان، هفت، هفت، هفت...

 دختران و پسران نوجوان در حالي‌كه افروزه‌اي در دست دارند درون ميدانگاهي مي‌شوند. لباس سپيد همچون روان‌هاي پاكشان. اينان بي‌سخن مي‌گويند كه آينده آيين و كيش اهورايي در دست آنان است و بايد با جان و دل نگاهبان انديشه‌هاي نياكان باشند.

 آتش افروخته مي‌شود. گر گرفتن آتش مرا به ياد گذشتن سياوش از آتش و بيرون آمدن از آزمون پاكي مي‌اندازد. اشك در چشمانم شناور مي‌شود. زير لب آرام با اهوراي اين سرزمين سخن مي‌گويم: «درود بر فره‌وشي روان پاك نياكان مردمان ايران».

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آناهید خزیر  |